وقتی بیدار می شوم باران شروع می کند به باریدن. اول نم نم می بارد، شاید هر دو یا سه دقیقه یک قطره، مثل افتادن قطره از شیر آبی در دالان یک برج قدیمی، قطره می افتد و صدایش توی دالان می پیچد...دنگ...دنگ...دنگ، بعد سرم را از روی بالش بلند می کنم و روی تخت می نشینم آن وقت تعداد قطره ها زیاد می شود، شاید هفت یا ده قطره در یک دقیقه که این بستگی به نحوه خوابیدنم دارد. شبهایی که روی پهلوی راستم خوابیده ام تعداد قطره هایی که توی یک دقیقه می بارد هفت عدد است و شبهایی که روی پهلوی چپم خوابیده ام تعداد قطره ها به ده می رسد. همیشه سعی می کنم روزهای زوج روی پهلوی راستم بخوابم و روزهای فرد روی پهلوی چپم تا تعداد قطره ها با روزی که در آن باریده اند متجانس نشوند. برای اینکه حساب کار از دستم در نرود توی دفترچه یاداشتم برای هر هفته جدولی رسم می کرده ام و اسم روزها را از بالا به پایین در یک ستون می نوسیم و در مقابل هر روز تعداد قطره ها را وارد می کنم. شنبه، هفت قطره... یک شنبه: ده قطره... دوشنبه: هفت قطره...سه شنبه: ده قطره... چهار شنبه: هفت قطره... پنج شنبه: ده قطره...
همین طور که پاهایم را از تخت آویزان کرده ام و تکانشان می دهم باران توی سرم نیز شدیدتر می شود و کافی است از تخت پایین بروم و شروع کنم به راه رفتن توی اتاق آن وقت تعداد قطره ها آنقدر زیاد می شود که شمردنش ممکن نیست. شدت صدا باعث تار شدن چشمانم می شود، صدا وقی شدید می شود که هوا حسابی گرم است و زمان زیادی برای خرید صرف کرده ام، در چنین مواقعی مجبورم برای آرام کردن بارانی که توی سرم می بارد چشمهایم را ببندم. آن وقت چشم بسته راه میروم، چشم بسته خرید می کنم و چشم بسته آدرس کوچه و نشانی خانه ام را می پرسم. در روزهای آفتابی که مجبورم برای آرام کردن شدت صدای توی سرم چشمهایم را ببندم، همیشه راه خانه را گم می کنم و کورمال کورمال سعی می کنم انگشتان دستم را به چیزی بساوم اما فایده ای ندارد چرا که انسان همیشه نمی تواند امیدوار وجود دیوار باشد. کسی که صدایش برایم آشنا نیست بازوی چپم را می گیرد و تا سر کوچه همراهی ام می کند. انگار میداند قرار است گم شوم و به محض اینکه موقعیت را گم کرده ام و امکان باز کردن چشمها را ندارم، پیداش می شود و بازوی راستم را می گیرد و شروع می کند به حرف زدن، اما هیچ وقت لحن صدایش یکی نیست و هر بار صدایش تغییر می کند. همیشه در مورد یک چیز حرف می زند و آن چیز خوابی است که درباره پدرش دیده است. خواب دیده است که پدرش تبدل به بادکنک می شود و به آسمان می رود و در حالی که باد سعی می کند بادکنک را با خود ببرد، او محکم نخ بادکنک را چسبیده است و تلاش می کند بادکنک را از دست باد نجات دهد، گاهی بالای تپه ایستاده است و گاهی توی یک زمین ناهموار.
وقتی سر کوچه می رسیم خوابش تمام شده است، بعد گلویش را صاف می کند و می گوید که خانه ته کوچه است و یکهو غیبش می زند. در حالی که سعی می کنم زیر چشمی نگاهی به زیر پاهایم بیاندازم، به راهم ادامه می دهم و مدام در فکر آن مرد غریبه هستم که همیشه تا سر کوچه همراهیم میکند و هیچ وقت نتوانسته ام لحن و تن صدایش را بخاطر بسپارم. شب همان روزی که آن مرد تا کوچه همراهیم کرده است، با بارانی خاکستری و چتری در دست وارد خوابهایم می شود. زیر ناودان یک سقف گاه کلی ایستاده است و سیگار می کشد. با اینکه هوا بارانی نیست اما ناودانی که آن مرد زیرش ایستاده است شر و شر صدا می کند و آب را کمی جلوتر از پاهایش به زمین می ریزد.
تنها روزهایی که توی سرم باران نمی بارد، روزهایی است که آسمان ابری میشود و ابری کبود سرتاسر آسمان را پوشانده است. هر چقدر به آسمان نگاه می کنم هیچ روزنه نوری دیده نمی شود و آن وقت است که مطمعن می شوم فعلن خبری از بارش بی امان باران که سرم را تبدیل با ناودان می کند نیست. روزهای آفتابی مجبورم پرده اتاق را بکشم و تا جایی که امکان دارد از خانه بیرون نروم. در این حالت از شدت باران کم می شود اما به محض اینکه پا توی حیاط می گذارم دوباره باران شدت می گیرد و صدای شر و شر ناودانهای توی سرم بلند می شود. باید اشاره کنم که صدای بارش باران همیشه یک جور نیست. گاهی صدا شبیه صدای باریدن باران روی سقف شیروانی یک خانه تازه ساخت است و گاهی صدا شبیه بارش باران روی سقف یک خانه ی کاه گلی، خانه ای دور افتاده در یک روستای قدیمی با کوچه های خاکی. روستایی که کوچه هایش پر از چاله چوله است و موقع ظهر با اینکه در همه خانه ها چهار طاق باز است، کسی توی کوچه ها نیست.
چند سال پیش، شب یکی از روزهایی که باران توی سرم حسابی ذله ام کرده بود خواب دیدم که بالای پشت بام رفتم و آنجا ایستادم، هر چقدر فکر می کنم نمی دانم چرا به پشت بام رفته بودم، حتی بعضی وقتها به صرافت می افتم که خوابم از وقتی شروع شد که بالای پشت بام ایستاده بودم. خوابم همین اندازه است، چون از فرت تشنگی از خواب بیدار شدم و بعد از اینکه لیوان آب را لاجرعه سر کشیدم و سرم را روی بالش گذاشتم خواب از چشمانم رفته بود و تا صبح خوابم نبرد و چون نیم خیز نشسته بودم و لامپ اتاق خاموش بود باران توی سرم خیلی آرام شروع کرده بود به باریدن. اما صدایش نه شبیه باریدن روی سقف شیروانی بود نه شبیه صدای باریدن روی یک سقف کاه گلی در روستایی متروک و دور افتاده. بعد از آن روز هر کار کردم نتوانستم دوباره آن خواب را ببینم. هر شب قبل از اینکه بخوابم دفتر یاداشتم را بر می دارم کمی از خوابم را که یاداشت کرده ام می خوانم تا شاید بتوانم ادامه آن خواب را ببینم« خواب دیدم بالای پشت بام ایستاده ام» هیچ وقت نخواسته ام بشتر از این بخوانم. به نظرم خواندن این بخش از خواب ممکن است کمک کند که ادامه آن خوابم را ببینم، باید بدانم چرا در خواب آن شبم به پشت بام رفته بودم.
برچسب:
نویسنده: بنیامین مرادی